سعدى

114

بوستان ( فارسى )

شنيد از درون عارف آواز پاى * هلا گفت بر در چه پايى درآى مپندار « 1 » اى ديدهء روشنم * كز ايدر سگ آواز كرد ، اين منم 2405 چو ديدم كه بيچارگى ميخرد * نهادم ز سر كبر و راى و خرد چو سگ بر درش بانگ كردم بسى * كه مسكين‌تر از سگ نديدم كسى چو خواهى كه در قدر و الا رسى * ز شيب تواضع به بالا رسى درين حضرت آنان گرفتند صدر * كه خود را فروتر نهادند قدر چو سيل اندر آمد بهول و نهيب * فتاد از بلندى بسر در نشيب 2410 چو شبنم بيفتاد مسكين و خرد * به مهر آسمانش به عيوق برد حكايت گروهى بر آنند از اهل سخن * كه حاتم اصم بود ، باور مكن برآمد طنين مگس بامداد * كه در چنبر عنكبوتى فتاد همه ضعف و خاموشيش كيد بود * مگس قند « 2 » پنداشتش قيد بود نگه كرد شيخ از سر اعتبار * كه اى پاىبند طمع پاى دار 2415 نه هرجا شكر باشد و شهد و قند * كه در گوشه ما داميارست و بند يكى گفت از آن حلقهء اهل راى * عجب دارم اى مرد راه خداى مگس را تو چون « 3 » فهم كردى خروش * كه ما را بدشوارى آمد به گوش ؟ تو كاگاه گردى ببانگ مگس * نشايد اصم خواندنت زين سپس تبسم‌كنان گفتش اى تيزهوش * اصم به كه گفتار باطل نيوش « 4 » 2420 كسانى كه با من بخلوت درند * مرا عيب‌پوش و ثناگسترند چو پوشيده دارند اخلاق دون * كند هستيم زير و طبعم « 5 » زبون فرا مينمايم كه مىنشنوم * مگر كز تكلف مبرّا شوم چو كاليو دانندم اهل نشست * بگويند نيك و بدم هرچه هست

--> ( 1 ) . نپندارى . ( 2 ) . همى صيد . ( 3 ) . خود . ( 4 ) . به گوش . ( 5 ) . هستيم زير طبع . هستيم زير و عجبم .